حسن آقامون
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/28 | ساعت: 20:58
حسن آقامون 20 ساله شد :) پسر خوبیه فقط عیبش اینه که تا ساعت 11-12 میخوابه همیشه :) تولدش رو تبریک میگم..پسر خوبیه واقعا.. خدا حفظش کنه..خدا توی قرآن به موسی میگه:تورا به وسیله برادرت قوی دست میکنیم و برایتان سلطه ای قرار میدهیم که با وجود آیات ما به شما دست نیابند؛ شما و هرکه شما را پیروی کند، پیروز...
تصادف!
◷
تاریخ انتشار: 1397/8/29 | ساعت: 23:32
وقتی دانشجوی لیسانس دانشگاه باهنر بودم، یه پراید داشتیم که بعضی وقتا باهاش می رفتم دانشگاه (البته اولا که یه دونه پیکان سبز داشتیم) یه روز تو مسیر برگشت به خونه، توی بزرگراه و پشت چراغ قرمز، یه پیکان
حسن آقامون..
◷
تاریخ انتشار: 1397/8/29 | ساعت: 23:32
حسن بررسی از مرجع آقامون طبق کپی رایت 20 ساله شد :) پسر خوبیه فقط عیبش اینه که تا ساعت 11-12 میخوابه همیشه :) تولدش رو تبریک میگم.. پسر خوبیه واقعا.. خدا حفظش کنه.. خدا توی قرآن به موسی میگه: تورا به وسیله برادرت قوی دست میکنیم
کیش و دیگر هیچ!
◷
تاریخ انتشار: 1396/11/2 | ساعت: 14:09
این آخر هفته، اولین آخر هفته ای بود که بعد از یکی دو ماه، خونه بودیم.. هفته گذشته آخر هفته رو رفتیم کیش و به لطف دوستان یک عدد اتومبیل هم داشتیم که بتونیم باهاش تمام جزیره رو بگردیم.. جزیره کیش توی پاییز واقعا شگفت انگیز و خوش آب و هواست.. درست مثل اوایل بهار در تهران هست.. که گاهی بارون شدید و گاهی...
خانه آغبابا...
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/5 | ساعت: 21:02
ساعت 8 صبح کلاس دارم ولی شب تا حدود ساعت 3 با همسر محترم درباره خانه قدیمی پدربزرگهایمان حرف میزنیم.. از شوقی که برای رفتن به خانه آغبابا داشتیم می گویم.. وقتی می رسیدیم درِ بزرگ چوبی خونه آغبابا را میزدیم و یکی می آمد و کُلون در را باز می کرد و ما از توی پنجره آهنیِ کنار در، سلام می کردیم و می دوید...
چوم..
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/5 | ساعت: 21:02
همسر محترم، شله زرد می پزند و می رویم جنوبِ شهر برای توزیع! یعنی یک عالمه آدم بیچاره فقیر و اغلب معتاد توی پارک ها و پیاده روهای پایین شهر هستند که واقعا پیدا کردن یک وعده غذا هم برای شان سخت است. ما که چند تا ظرف بیشتر نداشتیم و پنج دقیقه ای همه چیز تمام شد ولی توی راه برگشت اطراف خیابان مولوی و می...
سلام..
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/5 | ساعت: 21:02
ببخشيد.. تنبل شدم اساسي! تصميم داشتم تو مرحله جديد از وبلاگنويسيم، از قديمها بنويسم و خاطرات بچهگي، ولي تا الان كه حوصلهم نذاشته! (به قول مامان بزرگم غيرتم نِمِله :)))) ) از هر كدوم از دوستان وبلاگ نويسم كه ميپرسم يا به وبلاگهاشون سر ميزنم، رغبت چنداني واسه بهروز كردن وبلاگ نميبينم ازشون.. چوم.. تو ...
اي دريغا..
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/5 | ساعت: 21:02
عجب آهنگ باحالي خونده محسن چاوشي.. آهنگ اي دريغا.. عالي بود.. خيلي وقته كرمان نرفتيم؛ دلم برا همه مخصوصا آقا رضايِ نامردِ عشقي تنگ شده.. برادرِ همسرِ محترم هم كه چندوقتي هست مريض احوال هستن و بيشتر از هميشه دوست دارم ببينمش.. انشاالله عيد فطر ميريم و حداقل 4-5 روزي كرمان هستيم.. هادي شجاعي روهم ميبي...
كربلا..
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/14 | ساعت: 19:14
نسيمي جانفزا ميآيد؛ بوي كرب و بلا ميآيد.. به جان مادرم ممكن نيست؛ كه دست از عشق تو بردارم.. شاه سلامعليك؛ آقا سلامعليك...
آقا حاج محمد!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 3:09
پدر بزرگوار آقا محمدهادی شجاعی دوست عزیز و بزرگوارم بعد از تحمل رنج و درد ناشی از جنگ، چند روز پیش به همرزمان شهیدشان پیوستند.. روح شان شاد و بهترین جای بهشت نصیب شان انشالله.. آقا حاج محمد بهترین دوست من است. آقا حاج محمد را فقط من می گویم.. خودش که می گوید: من نه حاجی هستم نه محمد! ولی من دوست دار...
مادر خانم..
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:20
مادرخانم اينجانب حدود يك ماه پيش آمدند تهران.. و چقدر حال ميدهد كه مادرِهمسر، يك انسان فوقالعاده با انرژي، پايه و شاد و اكتيو و طلا باشد.. كلي باهم گشتيم و حال كرديم و خنديديم.. از اينكه ما را قابل دانستند و تشريف آورند ممنون استيم و سپاسگزار.. همهجاي تهران را با هم گشتيم.. عصرهايمان پُر بود از يك ع...
پدرخانم..
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:20
پدرخانم مهربان اينجانب براي مدت سه روز تهران بودند.. و از قضا همان روزي تشريف آوردند كه ما قصد سفر به شمال را داشتيم. و با هم رفتيم.. و به به؛ كه چقدر خوش گذشت.. شب را رشت بوديم و صبح رفتيم بندرانزلي؛ منطقه آزاد؛ دريا و ... منطقه آزاد انزلي مثل بقيه مناطق آزاد، باكلاس و جذاب نبود ولي خيلي خرج گذاشت ...
...
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:20
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راهذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادماو که می رفت مرا هم به دل دریا برد
یک جشن متفاوت
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:20
مثل همیشه با استقبال گرم زمان ورود به خانه مواجه نمی شوم! خبرهایی هست! توی اتاق، همسر محترم تدارک یک جشن تولد را دیده است! و دقیقا مثل فیلم ها برخورد می شود با اینجانب در روز تولدم J همسر محترم تمام دار و ندارش را داده تا بهترین هدیه ممکن را برایم تهیه کند.. این اولین بار نیست که این کار را می کند. ...
بابو اَ گروني!
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:20
يعني آدم بايد سرش بذاره وَر زمينا بميره از اي گرونيِ اجارهها! پوكونده شديم رفت! حالا قيمت بالا بماند؛ اصلا موردهاي خوبي پيدا نميشه كه به درد بخور باشه! چوم.. اينجور وقتها خيلي دلم هواي كرمان رو ميكنه.. اگر كرمان بوديم حداقل دغدغه خونه و اجارههاي وحشتناك رو نداشتيم.. بگذريم.. اوه! آقاي رئيس اومد! خدا...
مشهد؛ 4 روز! به به..
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:20
با اينكه آقاي رئيس هزار بار پشت چشم نازك ميكند و گير ميدهد و مخالفت ميكند، ولي امشب با يك عدد قطار 4 تخته توپ ميرويم مشهد.. به به... عالي خواهد بود 4 روز پيش رو... جاي همه دوستان خالي.. روز شهادت هم مشهد خواهيم بود و دعاگوي همه.. چاكريم...
پوكوندن يعني..
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:20
و صد هزار تبريك ميگويم به حسنآقاي ناز و قدبلند كه كنكور امسال را با هوش سرشار خود پوكوند! و اين پسر باعث افتخار خانواده است. وقتي كه رشته تجربي درس خواند و يكي از بهترين رتبههاي كنكور رياضيفيزيك را كسب كرد! آفرين داداش ناز قدبلند خودم.. انشاالله بهترين آينده در انتظارت باشد.. بعد هم اينكه دلم نيامد ...
اتاق وسطي!
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 19:19
بعد از اينكه من و علي اتاقهايمان از هم جدا شد، اتاق وسطي خانه، رسيد به من! كوچكتر از اتاق علي بود و فرآيند جابهجاييام به اين اتاق را اصلا يادم نيست.. شايد حدود كلاس سوم-چهارم دبستان بودم كه اتاق وسطي رسيد به من (شايد هم ديرتر!) ولي هرچه بود، حداقل ده سال اتاق وسطي مال من بود! اما از اين ده سال، روي ...