همسر محترم، شله زرد می پزند و می رویم جنوبِ شهر برای توزیع!
یعنی یک عالمه آدم بیچاره فقیر و اغلب معتاد توی پارک ها و پیاده روهای پایین شهر هستند که واقعا پیدا کردن یک وعده غذا هم برای شان سخت است.
ما که چند تا ظرف بیشتر نداشتیم و پنج دقیقه ای همه چیز تمام شد ولی توی راه برگشت اطراف خیابان مولوی و میدان شوش و ... اینقدر از اینجور آدم ها دیدیم که حالمان گرفته شد.
همه جای دنیا همین خبر است اما سرما و گرسنگی و اعتیاد را که نمی توان نادیده گرفت..
شاید الان چندده هزار نفر توی خیابان ها، هیچ جایی نداشته باشند که شب بخوابند و غذایشان را هم از سطل های آشغال بردارند.
این عدالت نیست به نظرم.
این همه منابع توی کشور ولی این افراد هیچ نفعی از آن نمی برند!
این همه معدن! این همه محصول صادراتی و این همه راه برای پول درآوردن.. ولی سهم این قبیل افراد از پول های کشور یک غذای کثیف از سطل آشغال است.
حالمان گرفته می شود هر زمان می رویم پایین شهر..
اعتیاد بی تاب شان می کند! یعنی سرماخورده هم باشند، ذات الریه و آنفولانزا هم که گرفته باشند توی این سرما، با وجود اعتیادشان همه ی مریضی ها می رود کنار!
چوم..
اگر من هم مسئول بودم شاید وامیماندم در این فضا..
چوم..
برچسب:
نویسنده: رضا پارسامنش