ساعت 8 صبح کلاس دارم ولی شب تا حدود ساعت 3 با همسر محترم درباره خانه قدیمی پدربزرگهایمان حرف میزنیم..
از شوقی که برای رفتن به خانه آغبابا داشتیم می گویم..
وقتی می رسیدیم درِ بزرگ چوبی خونه آغبابا را میزدیم و یکی می آمد و کُلون در را باز می کرد و ما از توی پنجره آهنیِ کنار در، سلام می کردیم و می دویدیم توی دالونی که یک سمتش خانه بود و یک سمتش هرچه فکر میکنم یادم نمی آید که چه بود!
توی دالون نان خشک گذاشته بودند و مامان همیشه دمِ دالون، روی ترگاه (جایی که یک مقدار ارتفاع داشت نسبت به حیاط) می نشست و همه می آمدند به استقبال مان..
درخت انار بزرگ وسط خانه آغبابا را عروس می کردیم و با میله ای که پسردایی ها (محسن و میثم) درست کرده بودند کلی انار میچیدیم! ترش بود البته و من زیاد دوست نداشتم..
البته این اواخر یک درخت انار شیرین هم اضافه شده بود..
یک داربست انگور هم بود جلوی اتاق آغبابا که بیشتر از غوره هایش استفاده می شد..
می ترسیدم از آنطرف حیاط و طبقه بالای خانه و جایی که یک حوض هم آنجا بود و من شنیده بودم که خیلی عمیق هست و بخاطر همین نزدیک نمیشدم..
یک اتاق انباری خیلی بزرگ هم که حدود 100 متر بود و توی آن انواع چمدان های پر از لباس و ظرف قدیمی بود و من فقط چندباری رفتم آنجا.. مثل اینکه اتاق مادرم بود در زمان بچگی!
همیشه وقتی می رفتیم توی این انباری، مامان را در زمان جوانی و نوجوانی اش تصور می کردم که چقدر باشکوه زندگی می کرده توی این اتاق و گاهی هم قِرهای دخترانه می ریخته :)
یک دالون دراز و یک عدد دستشویی ترسناک و رابوم خفن (راه پله ای که می رسید به پشت بام) هم قسمت دیگری از خانه بود که کمتر سرک میکشیدم و می ترسیدم از آنجا..
اتاق دایی و بچه هایش بهتر و به روز تر بود.. سقف را با نوارهای کاست تزئین کرده بودند و یک تلویزیون مدل جدید و ویدئو هم داشتند!
حوض وسط خانه هم اغلب اوقات آب داشت تا این اواخر که خاک ریختند و باغچه اش کردند!
یک محل نگهداری مرغ و خروس و کبوترهای پسردایی هم بود که کنار حمام بود!
تصورش هم سخت است توی زمستان سرد و وحشتناک و وسط برف و باران، بعد از حمام می بایست حدود 30 متر راه بروی تا برسی به اتاق!
حمام قدیمی و آبگرمکن نفتی و ...
دوچرخه های قدیمی هم که فراوان بود و ما فقط می توانستیم نگاهشان کنیم..
پسردایی ها هم که مثل قدشان نمی رسید، به صورت پاکُتو دوچرخه سواری می کردند! (یک روش خاص که بدون اینکه روی دوچرخه بنشینند، دوچرخه سواری می کردند و من مطمئنم که این روش منسوخ شده و در هیچ کجا غیر از کرمان دیده نشده)
بگذریم..
وقتی می رفتیم خانه آغبابا معمولا چای و کلمپه داشتند و شکلات که مخصوص ما بود! ما می رفتیم توی آشپزخانه و زهرا خانم تحویل مان می گرفت :)
یک تابلو عاقبت نقد فروشی و عاقبت نسیه فروشی هم روی دیوار آشپزخانه بود که آخرش نفهمیدم دلیل نصب این تابلو چه بود!..
وقتی حسن به دنیا آمده بود، آغبابا حسن را می گذاشت توی کوشش (روی پایش) و سرش را می بوسید؛ تصویرش را کاملا یادم هست.. چند ماه بعد از این تصویر، اواخر سال 77 آغبابا و دایی به فاصله 40 روز از دنیا رفتند..
و چقدر خاطره های خانه آغبابا و تصویرهایی که توی ذهنم هست، جذابند..
خدا رحمت کند رفتگان این خانه را..